تبليغاتX
عاشقانه ها بامرتضی

عاشقانه ها بامرتضی

دوتاپیشی ملوس

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 18:51  توسط مرتضی  | 

داستان اموزنده ونکته روز

آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش چیزی درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد. یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: «واقعا عجیب است. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خداترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده، نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاش‌هایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده». آهنگر بلافاصله پاسخ نداد: او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی‌فهمید چه بر سر زندگی‌اش آمده. اما نمی‌خواست دوستش را بی‌پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که می‌خواست یافت. این پاسخ آهنگر بود: «در این کارگاه، فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می‌دانی چه طور این کار را می‌کنم؟ اول تکه‌ی فولاد را به اندازه‌ی جهنم حرارت می‌دهم تا سرخ شود. بعد با بی‌رحمی، سنگین‌ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که می‌خواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو می‌کنم، و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می‌برد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست». آهنگر مدتی سکوت کرد و ادامه داد: «گاهی فولادی که به دستم می‌رسد، نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سرد، تمامش را ترک می‌اندازد. می‌دانم که این فولاد، هرگز تیغه‌ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد». باز مکث کرد و بعد ادامه داد: «می‌دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می‌برد. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفته‌ام، و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد. اما تنها چیزی که می‌خواهم، این است : «خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو می‌خواهی، به خود بگیرم. با هر روشی که می‌پسندی، ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن

        جمله روز :اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه زندگی نباشد صدای آب هرگز زیبا نخواهد شد

اره دوستان میدونید عیب ماادمااینه که فقط توسختیهاوگرفتاریها به یادخدا میافتیم

خیلیهاوقتی به خواسته شان میرسند فراموش میکنندانچه امروزدارندارزوی دیروزشان ازخدابودازیادخداغافل میشوند پس چه خوبه همیشه گرفتارباشیم اینجوری عجزوناتوانی ما درمقابل خالقمان همیشه به ماگوشزد خواهدشدودرنتیجه خودمان را بهتر خواهیم شناخت ونهایتا به شناخت ومعرفت خدادست میابیم

/*]]-->
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 2:52  توسط مرتضی  | 

داستان گنجشکی که با خدا قهر بود

گنجشک با خدا قهر بود…

 روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .

  فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:

  می آید ؛ من تنها  گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که

  دردهایش را در خود نگاه میدارد…

  و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

  فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،

  گنجشک هیچ نگفت و…

  خدا لب به سخن گشود :  با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت :  لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.

  تو همان را هم از من گرفتی.

  این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟

  و سنگینی بغضی راه کلامش بست…

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

  خدا گفت:  ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو

  از کمین مار پر گشودی.

گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

  خدا گفت:  و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به

  دشمنی ام برخاستی!

  اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.

  ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد... 

 
 

جمله روز :   جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست ...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 21:56  توسط مرتضی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 13:53  توسط مرتضی  | 

دکتــــــــــــــــــــرشریعتی

  • «در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می‌کنند
  • اما برای حسینی که آزاده زندگی کرد میگریند
  • <<<<<<<<<<<<<>>>>>>>>>>>>>>>>>
  • >
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 4:24  توسط مرتضی  | 

بیــــــــــــــــــافقطبخنـــــــــــــــــــــــد

حیف نون پول نداشته دماغشوعمل کنه سردماغشومیگیره بالا بهش تافت میزنه

تومراسم ختم یه بنده خدایی میگن مرحوم وصیت کرده لباس سیاه نپوشین-یکی داد میزنه میگه:مرحوم غلط کرده ما به احترامش میپوشیم

ازحیف نون میپرسن تاحالا مربابالنگ خوردی؟میگه من همیشه بادست میخورم

اصفهانیه برابچه اش اسمارتیزمیخره روش مینویسه هر8ساعت یکی

به ادامس میگن ارزوت چیه؟میگه زیردندون اصفهانی جماعت نیفتم

این محرم وصفراست که اصفهانیها را زنده نگه داشته است(ستادپخش نذری)

پیرزنه قرص اکس میخوره میشه پیرکس

دوتا خانوم داشتن باخاطرات لاغریشون براهم افه میومدن اولی میگه من اونقدلاغربودم که وقتی میرفتم حموم مامانم با یه چیزی روی چاهو میپوشوند که من نیفتم توچاه

دومی میگه اینکه چیزی نیست من یه دفعه یه البالورو باهسته اش قورت دادم همه فامیلامون میگفتن ای وا زری خانوم چندماهه حامله ای؟

دراثرقطع برق درشهرحیف نون اینا دها تن ازهمشهریان حیف نون ساعتها روی پله برقی گیرکردن

حیف نون پشه بندمیخره تاصبح نمیخوابه پشه هارومسخره میکنه

به حیف نون میگن: بابات مرد حیف نون میگه دروغ میگین یه اتفاقی افتاده شما میخواین به من نگین

طرف همه اش دعا میکرده بچه دار بشه یه شب جبرییل میاد به خوابش میگه عوض اینهمه دعا برو زن بگیر

طرف توی اتش سوزی میمیره پزشکان اعلام میکنن:10%سوختگی90%کوفتگی

میرن تحقیق میکنن میبینن دوستاش اتیشو با بیل خاموش کردن

به طرف میگن مبارک باشه ازدواج کردی؟میگه دایمی نیست اعتباریه صیغه کرده بوده

دوست دخترطرف بهش میگه اگه میخوای من زنت بشم باید خیلی خرجم کنی طرف ازفردا شروع میکنه به خرجمع کردن

ختنه را تعریف کنید؟نوعی کلاه برداری اسلامی با نیت خیر

دعای لرهابعدازنماز:خدایاخدایاتا انقلاب مهدی مواظب خودت باش



+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 17:11  توسط مرتضی  | 

عکسهای عاشقانه بدون شرح از کودکان



+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 15:41  توسط مرتضی  | 

تاحالاشانـــــــــس در خونه شمارو زده؟

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.

کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.

مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد . باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت.

دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.

سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود. پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد...
 

اما.........گاو دم نداشت!!!!

 

زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.

 


 در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد.

بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ...

با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت.

نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد.

ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد.

پادشاه در ان يادداشت نوشته بود :

"هر سد و مانعي مي تواند شانسي براي تغيير زندگي انسان باشد."

 


جمله روز :   به کمی سبکسری نیاز داری تا از زندگی لذت ببری و به کمی شعور، تا از لغزشها بپرهیزی. همین کافی است.

 

 



+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 8:39  توسط مرتضی  | 

اندیشــــــــــــــه های زندگی

هیچ کس نمیتونه به عقب برگرده و همه چیز را از نو شروع کنه

ولی هر کسی میتونه از همین حالا عاقبت خوب و جدیدی را برای خودش رقم بزنه


خداوند هیچ تضمین و قولی مبنی بر این که حتما روزهای ما بدون غم بگذره

خنده باشه بدون هیچ غصه ای، یا خورشید باشه بدون هیچ بارونی، نداده

ولی یه قول رو به ما داده که اگه استقامت داشته باشیم در مقابل مشکلات،
تحمل سختی ها رو برامون آسون میکنه

و چراغ راهمون میشه


نا امیدی ها مثل دست اندازهای یک جاده میمونن

ممکنه باعث کم شدن سرعتت در زندگی بشن

ولی در عوض بعدش از یه جاده صاف و بدون دست انداز بیشتر لذت خواهی برد
بنابر این روی دست اندازها و ناهمواریها خیلی توقف نکن
به راهت ادامه بده



وقتی احساس شکست میکنی که نتونستی به اون چیزی که می خواستی برسی
ناراحت نشو

حتما خداوند صلاح تو رو در این دونسته و برات آینده بهتری رو رقم زده


وقتی یه اتفاق خوب یا بد برات میافته همیشه

دنبال این باش که این چه معنی و حکمتی درش نهفته هست


برای هر اتفاق زندگی دلیلی وجود دارد

که به تو میآموزد که چگونه بیشتر شاد زندگی کنی و کمتر غصه بخوری


تو نمیتونی کسی رو مجبور کنی که تو رو دوست داشته باشه

تمام اون کاری که میتونی انجام بدی
اینه که تبدیل به آدمی بشی که لایق دوست داشتن هست


و عاقبت کسی پیدا خواهد شد که قدر تو رو بدونه


بهتره که غرورت رو به خاطر کسی که دوست داری از دست بدی تا این که

کسی رو که دوست داری به خاطر غرورت از دست بدی



ما معمولا زمان زیادی رو صرف پیدا کردن آدم مناسبی برای دوست داشتن

یا پیدا کردن عیب و ایراد کسی که قبلا دوستش داشتیم میکنیم

باید به جای این کار

در عشقی که داریم ابراز میکنیم کامل باشیم



وقتی مردم پشت سرت حرف میزنن چه مفهومی داره ؟

خیلی ساده ! یعنی این که تو دو قدم از اون ها جلوتری

پس، در زندگی راهت رو ادامه بده  


+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 9:15  توسط مرتضی  | 

تقدیم به عزیزترینم

باسلام وپوزش ببخشیددوستان که من کم کارشدم اخه خیلی درگیرم.تازه مهمترین رویدادزندگیم هم درحال وقوعه وقت ندارم حالااین چندتا عکس رمانتیک وعشقولانه روداشته باشین تابعد




+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 17:56  توسط مرتضی  | 

شعری زیبا و قابل تامل از دكتر علی شریعتی

 


پریشانم

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی

خداوندا

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟

خداوندا

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟

خداوندا

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 10:34  توسط مرتضی  | 

تبریک عید

 باسلام خدمت همراهان همیشگی وصمیمی ام

شماهایی كه سال 87 رو با فراز و نشیب های خاص خودش و خاطرات و اتفاقات خوب و بدش دارید پشت سر می گذارید و به استقبال بهاری زیبا و دل انگیز، در انتظار تولد دوباره طبیعت و سالی پربار و پرتحرك نشسته اید.
سالی که به انتهای اون نزدیكیم گرچه اتفاقات بدش کم نبود مخصوصاواسه من این روزای اخرجهنم شده اخه یکی ازعزیزترین کسانم ازدوشنبه دچارمرگ مغزی شده وهم اکنون درکما بسر میبرد.دیشب برای من بدترین شب زندگی ام بود بهم خبر دادن تا فرداتمامه.الان که کمتراز۲ساعت به تحویل سال مانده وهمه گان درانتظارسالی نو هستند خانواده پدری من اخرین لحظات عمر عزیزی راشاهدند.من بیچاره بدترازهمه ام اخه عسلوییه ام والان سرکار-دستم ازهمه جاکوتاهه وفقط غصه است که تواین لحظات رفیق وهمراه منه اره دوستان عید ماکه اینجورشد.امیدوارم سال ۸۸تا اخربرام نحس نباشد.قراربودفراموش نشدنی ترین عیدم بشه که نشد.البته من همیشه راضیم به رضای خداوبدیهاش رو هم به فال نیک می گیرم چون فکر می کنم هیچ کار خدا بی حکمت نیست و اگر هم اتفاق ناگواری برای آدم رخ میده از حکمت اوست و حتماً خیر و صلاحی در کار بوده که به تدریج بهش پی خواهیم برد. در این سال، دوست داشتن و عشق ورزیدن را چه زیبا تجربه کردیم، داشته ها و نداشته ها، غم ها و شادیهایمان را از دور دست های دنیایی مجازی به اشتراک گذاشتیم. پای حرف های همدیگه نشستیم، به درد دل های همدیگه گوش دادیم، با یكدیگر خندیدیم، اندوهمان را با هم قسمت کردیم و به پاس ودیعه ی با هم بودن بلادرنگ با زمان پیش رفتیم و با امید به تعالی و بهروزی، استمرار را پذیرفتیم
رسیدیم به انتها، انتهای فصلی دیگر از زندگی و انتهای سالی كه سرانجام به نوروز گره خواهد خورد و به پیشواز رسیدن عید و بهاران و سال نو، بر سر سفره های سرشار از معنویت هفت سین شاهد تحولی شگرف، تلنگری نویدبخش و با طراوت خواهیم بود.

به میمنت فرا رسیدن این روز بزرگ بنوبه خود صمیمانه ترین تبریكات را حضور یكایك شما بزرگواران و همراهان خوبم معروض می دارم و از صمیم قلب آرزو می کنم که سال 88 برای تمام هموطنان عزیزی كه در هر كجای این كره خاكی سكونت دارند، مخصوصاً یكایك شما عزیزانی كه هم اکنون بامن همراه هستید سالی سرشار از موفقیت، كامیابی و بهروزی باشد. سالی سراسر عشق و دوستی، سالی پر از لحظه های خوش، اتفاقات خوشایند و آینده ساز و انشاا... كه روزهای تعطیلی را كه در پیش خواهید داشت برای شما ایام خوش و لذت بخشی باشد و بتوانید كمال استفاده را ببرید. عیدتان مبارک وایام به کامتان

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 13:17  توسط مرتضی  | 

قصه عشق

قصه عشقت رابه بیگانگان نگو

                        چراکه این کلاغهای غریب

                             برکلاه حصیری مترسک نیزاشیانه میسازند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 6:46  توسط مرتضی  | 

عشق را شما چگونه تفسير مي كنيد؟

عشق را شما چگونه تفسير مي كنيد؟



یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید

 چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم 

تو هیچ دلیلی رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داری؟ 

چطور میتونی بگی عاشقمی؟

من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم

ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی

باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

صدات گرم و خواستنیه،

همیشه بهم اهمیت میدی،

دوست داشتنی هستی،

 با ملاحظه هستی،

بخاطر لبخندت،

دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت

پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون

عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم 

اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم


اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

عشق دلیل میخواد؟

نه!معلومه كه نه!!

پس من هنوز هم عاشقتم

عشق واقعی هیچوقت نمی میره
این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره

"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم

"ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم

سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب
حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه

 



 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 20:3  توسط مرتضی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 20:28  توسط مرتضی  | 

فردای امروزت را دریاب


امروز، همان فردای دیروز توست

پس، فردای امروزت را دریاب


آینده جایی است که اتفاق‌ها خواهند افتاد. می‌شنوم که گریه می‌کنی، آینده جایی است که تو ممکن است موفق، شاد، پولدار، زیبا، مشهور، مشغول به کار، و غرق در بهترین‌ها شوی. اینها نقشه یا رویا یا چیزهای دیگر هستند، اما دوباره باید بگویم که زمان حال جایی است که تو واقعاً در آن هستی و رویایی هم در كار نیست !

این لحظه، همان زمانی است که از ابتدای زندگی تا به حال منتظر آن بوده ای

این لحظه، همان زمانی است که بدون در نظر گرفتن هیچ چیزی باید قدر آن را بدانی. مشتاق بودن واقعاً شیرین‌ترین چیزهاست. داشتن رویا مانند برلیان می‌درخشد. قدر این لحظات را بدان و به هیچ‌کس هم درباره آن حرفی نزن و اجازه نده که دیگران درباره‌اش برایت اظهار عقیده کنند.

از زنده بودن خود لذت ببر و از اینکه قدرت و توانایی آرزو داشتن را داری، استفاده کن. نباید پا روی پا بیاندازی و نفس‌های عمیق بکشی، خوب است که هراز گاهی به خودت سری بزنی و بیاندیشی. شاکر باشی که زنده هستی و به زندگی‌ات نگاهی بیاندازی. نمی‌توانیم همه شادی‌های آینده را در آینده به دنبالش بگردیم.

از آرزو داشتن و مشتاق بودن، لذت ببر

یعنی که فکر کنی اگر پولدارتر بودم، جوان‌تر، سالم‌تر، عاشق‌تر، وابستگی کمتر، کار بهتر، فرزندان بهتر، ماشین بهتر، لاغرتر، بلندتر، موی بیشتر، دندان‌های بهتر، لباس‌های بهتر داشتم ... این لیست پایان ناپذیر است. اگر فقط این یا آن عوض می‌شد همه چیز کامل می‌شد. این‌طور نیست؟ در جواب باید بگویم که متاسفانه این‌طور نیست.

این‌جوری جوابی نمی‌گیری. وقتی که این و آن هم عوض شوند، چیز دیگری پیش می‌آید. برای مثال، وقتی ناگهان خود را بهتر و بهتر ببینی، تازه آن موقع به دنبال مثلا پول بیشتر خواهی بود. آن موقع است که دوباره به دنبال چیزهای جدید دیگر برای خوشحال شدن خواهی بود. در این لحظه زندگی کردن به این معنا نیست که مسئولیت‌ها و وظایف خود را کنار بگذاری، نه، اینطور نیست.

لاغرتر، بهتر، پولدارتر و بزرگ‌تر شدن را فراموش کنید. قدردان آنچه که هم اكنون دارید و همین الان از آن بهره مند هستید باشید. کلید خوشبختی در اینجاست. به اینکه فقط به آنچه که هستید راضی باشید، همیشه کافی نیست. اما اینها به جای خود با آنچه واقعاً هستید شاد باشید، زیرا که حقیقت محض همان است.

من واقعی تو، همان من امروز توست

من آینده هنوز به دنیا نیامده و ممکن است به دنیا هم نیاید. پس جوهر امروز من واقعی، قابل لمس و استوار است. رویاها عالی هستند، اما واقعیت هم در نوع خود فوق‌العاده است چون تحت هر شرایطی ملموس تر از رویاست.

سعی كنید به شكلی امروزتون رو ترسیم كنید، كه ادامه ی گامهای دیروزی باشه كه با آرزوها و خواست های آینده تون رنگ گرفته، رنگی كه هرگز نشانی از یكنواختی و سكون رو در خودش نخواهد داشت و از بین تمام رنگ های هستی، همواره خوشبختی و سعادت رو واضح تر و دلپذیرتر نمایان خواهد ساخت

اره عزیزان من همه این چیزارو از عزیزی یاد گرفتم که با صبوریاش به من روح امیدرادمید.کسی که جای جای قلب حقیرم متعلق به اوست.دوستش دارم عاشقانه بی بهانه باصداقت تاقیامت

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 20:22  توسط مرتضی  | 

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 3:55  توسط مرتضی  | 

عشق"ثروت"موفقیت

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »

آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 16:32  توسط مرتضی  | 

عشق چیست؟

                                                                            


عشق نیرو می‌دهد، عشق زندگی می‌دهد، عشق شهامت و قدرت می‌بخشد. عشق بزرگ‌ترین ودیعه‌ای است که خداوند بزرگ در نهاد بشر به امانت گذاشته است. اگر عشق نبود زندگی هم نبود. کسی که عاشق می‌شود باید خود را برای پرداخت بهای آن عشق آماده سازد که عشق همان‌طور که لذّت و شادکامی در پی دارد، غم و سردرگمی هم به دنبال خواهد داشت. امّا غم عشق چه غم شیرینی است و چه گوارا به ‌کام دل عاشق می‌ریزد حتی اگر دل عاشق را بشکند. زیرا هر چیز شکسته‌اش بی‌خریدار است، مگر دل که شکسته‌اش قیمتی‌تر است و خدایش دوست‌تر دارد.

با خواندن موراد زیر خواهید توانست به‌ راه‌هایی دست بیابید که هر چند برخی بسیار ساده و شاید بی اهمیت به ‌نظر می‌رسند، امّا مسیر خوشبختی شما را چندین گام پیش می‌راند :

1- از هر راهی برای ابراز عشق به همسرتان بهره بگیرید.
2- در عذرخواهی کردن از هم سبقت بگیرید.
3- همیشه همدیگر را "عزیزم"، "معشوقم"، "محبوبم" و ... خطاب کنید.
4- همیشه و در همه جا احترامی متقابل را برای یكدیگر قائل باشید.
5- همیشه صبوری و شکیبایی را بكار ببندید.
6- در اماکن عمومی بسیار محتاطانه به ‌همدیگر ابراز عشق کنید.
7- احساساتش را جدی بگیرید و آرزوهایش را به جان بخرید.


در زندگی هیچ لذّتی اصیل‌تر و شیرین‌تر از عشق وجود ندارد

هر کس که عاشق می‌شود باید برای تحمل و چشم‌پوشی خطاهایی

که می‌بیند امّا نمی‌تواند عکس‌العمل نشان دهد، صبور و‌ آرام باشد.





+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 16:42  توسط مرتضی  | 

همیشه امیدهست



آ
سمان پوشیده از ابرهای سیاه و شوم بود، ولی بارانی در کار نبود.
انگار خداوند هم از این مردم ناامید شده بود.
دخترکی در حالی که زانوانش را در آغوش کشیده بود، در کنار جاده نشسته بود. آبشار موهای تیره رنگش بر روی صورتش خودنمایی می کرد. هوا سرد بود و دخترک مظلومانه با سرما می جنگید.
مردم با عجله و بدون توجه به او از کنارش می گذشتند. به گمانم همه در آن شهر دچار مرز کوری شده بودند. بی روح و بی حس، کرخت و سرد.
دخترک با خود می اندیشید که چه بر سر مردمش آمده است. در افکارش غوطه ور بود که ناگهان پیرمرد مهربانی به نزدش آمد. دخترک در نگاه اول چیزی را که چشمانش می دید باور نمی کرد. تا آنکه پیرمرد شروع به سخن گفتن کرد.
 
- چرا اینجا نشته ای دخترم؟
-جایی برای رفتن ندارم.
-پس مادر و پدرت کجا هستند؟
-پدرم؟؟؟ پدرم را به جرم کبوتر بودن گرفته اند.
-مادرت چه؟ او کجاست؟
-مادرم؟؟؟ او همچون آهویی زیبا بود. شکارش کردند.
-چه کسانی؟ کدام شکارچی ها؟
-کرکس های انسان نما آقا.
-چرا از کسی کمک نمی خواهی؟
-آقا گمان کنم شما متعلق به این شهر نیستید. مردم این شهر همه کورند. بیمارند. کسی مرا نمی بیند. همه به فکر خودشان هستند. می بینی؟ حتی نمی بینند که چه می خورند و چه می پوشند. حاضرند به خاطر یک نان کپک زده یکدیگر را بکشند. چطور انتظار دارید مرا ببینند؟
-آخر چرا؟ چطور این بلا سرتان آمد؟
-آقا مردم ناشکری کردند. قدرخورشید را تا زمانی که بالای سرشان بود ندانستند. روزی رسید که کرکسها حمله کردند. سیاهی خورشیدمان را بلعید. آن حیوانات شوم کبوتر ها و آهوها را دریدند. از آن زمان ابرهای سیاه جای خورشیدمان را گرفتند.
-چرا مردم تلاشی برای بازگشت خورشید نمی کنند؟ چرا کرکس ها و کفتارها را بیرون نمی کنند.
-آقا مردم نمی بینند. نگاهشان کن. می بینی؟ حتی متوجه نیستد کجا می خوابند. اگر غذای فاسد نیز به دستشان برسد میخورند. چون نمی بینند.
-خوب چرا این سیاهی را حس نمی کنند؟ این سرمای غریب را؟
-نمی توانند. حسی ندارند. ذهنشان خالی از خاطرات خوش است. امیدی ندارند. امید که نباشد قلب می میرد. حسی وجود نخواهد داشت. مردم من به این وضع عادت کرده اند.
-کاش هیچ گاه گذارم به اینجا نمی افتاد. نمی توانستم تصور کنم که چنین مردمی هم وجود دارند. سوالی دارم دخترم. تو چرا مانند بقیه نیستی؟
-جوابش ساده است آقا. من به خورشید ایمان دارم. امید به دیدن دوباره اش مرا زنده نگه می دارد. آقا یک چیز را هرگز فراموش نکنید. امید را.
-دخترم آخر امید تو امیدی محال است. تو مانند یک شمع در میان تاریکی قدم بر می داری تا به خورشید گرما بخشت برسی. اما یک شمع در میان این سرمای شوم کاری نمی تواند انجام دهد. در نهایت به خاموشی می گراید.
-اما آقا گرمای همین شمع کوچک ممکن است خیلی ها را به خود جذب کند. یخ های دلشان را باز کند. آنوقت است که می توان به جنگ سیاهی رفت و آن حیوانات شوم را بیرون راند. من ایمان دارم که بار دیگر خورشید را خواهم دید.
-دخترم امروز من درس امید را از تو آموختم. از تو سپاسگذارم. بدان که همین شمع کوچک تو دل خیلی ها را مانند من روشن خواهد کرد. آشفته نباش. چون به زودی به دیدار خورشید خواهی رفت عزیزم.
پیرمرد این را گفت و رقت. اکنون برقی در چشمان دخترک می درخشید. برق امید.
اره دوستان من اینو فراموش نکنیدکه دنیا به امیدبرپاست وانسان به امیدزنده.امیدوارم امیدتان ناامیدنشود.چه بساناامیدی ازدرگاه خداوندگناهی بس بزرگ است.(مرتضی)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 8:11  توسط مرتضی  | 

عشق:علاقه شدیدقلبی

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 8:20  توسط مرتضی  | 

مقایسه دوست داشتن باعشق

دکتر شریعتی : وقتی نمیتونی فریاد بزنی ناله نکن!!خاموش باش قرن ها نالیدن به کجا انجامید؟؟ تو محکومی به زندگی کردن تا شاهد مرگ آرزوهای خودت باشی

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی
دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است
دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج می گیرد

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند

عشق طوفانی و متلاطم است
دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست
دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین می کند و باخود به قله ی بلند اشراق می برد

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد

عشق یک فریب بزرگ و قوی است
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بي انتها و مطلق

عشق در دریا غرق شدن است
دوست داشتن در دریا شنا کردن

عشق بینایی را می گیرد
دوست داشتن بینایی می دهد

عشق خشن است و شدید و ناپایدار
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار

عشق همواره با شک آلوده است
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر

از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر می شویم
از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر

عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق می کشاند
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد

عشق تملک معشوق است
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و می خواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند

در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:”هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”

عشق معشوق را طعمه ی خویش می بیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور می گردد

دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست

دکتر علی شریعتی


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 14:36  توسط مرتضی  | 

اخردنیا

سلام سلامی به گرمی افتاب ازاخردنیا(جهنم ایران :عسلوییه)

ببخشیددوستان به موقع به روز نشدم اخه گرفتار کارم الان که براتون این پست رو میذارم چند لحظه ای سرم خلوت شده اینترنتمونم بیکار شده من نشستم

براتون یه ذره از کارم بگم من عسلوییه ام الانم ازداخل محل کارم ازمایشگاه شیمیایی پتروشیمی مبین براتون ابن مطلبومیذارم.انشاالله بزودی مطالب جدیدی براتون میذارم

دوستدارهمه تون

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 11:27  توسط مرتضی  | 

سلام دوستان عیدسعیدقربان روبه همه تون تبریک میگم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 9:51  توسط مرتضی  | 

چه رنجی میکشدانکس که انسان است وازاحساس سرشاراست

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 9:15  توسط مرتضی  |